حمد الله مستوفى قزوينى

119

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

بُدى اسعدِ بن زراره ورا * قرابت سوىِ مادر پارسا چو داننده مُصْعَب بدان جاى رفت * بدين كار فرّخ شتابيد تفت فرستاد پيغام سعدِ مُعاد * ز روى غضب كرد از اين‌گونه ياد : « بگوييد با اسعد از من چنين * مكن بر كسى عرضه اين تازه دين 2480 كه گرنه ز بهرِ قرابت بُدى * به شمشيرم اكنونت گردن زدى » فرستاده رفت و بگفت اين پيام * همىكرد بيرونشان زآن مُقام به دو گفت اسعد : « يكى ره ببين * كه تا خود چه مىگويد اين پاك دين اگر هيچ بد باشد اندر سخن * سزد گر نگوئيم با انجمن » به مُصْعَب فرستاده‌اش گفت : « هان * از اين دين كلامى به من بربخوان » 2485 كلام خدا خواند مُصْعَب براو * به تن برشدش راست زآن هول مو از او كرد درخواست دين خدا * به دين گشت مُصْعَب ورا رهنما فرستاده برگشت و شد پيش سعد * نگفت ايچ با او ز تهديد و وعد به دو گفت : « جمعى برآن هر دو تن * چو بودند گشته كنون انجمن ندادم پيامت ز بيم زيان * كه خون خواست افتادن اندر ميان 2490 بترسيدم اى مير كآن انجمن * بر ايشان بجوشند از گفتِ من » به دو سعد گفتا : « نخواهم كه كس * بديشان زند سرد اينجا نَفَس » به خود كرد آهنگ اسلاميان * به جنگ و نصيحت ببسته ميان چنين گفت : « از ايدر روانه شويد * مبادا زمان را بهانه شويد » به دو گفت اسعد كه : « فرمان بريم * همين لحظه زين جايگه بگذريم 2495 و ليكن تو احوالِ اين پاك دين * يكى ره به ديدار دانش ببين » ز مُصْعَب سخن كرد درخواه مرد * به پاسخ « أَ لَمْ نَشْرَحْ » او ياد كرد چو زو سعد بشنيد ، بنشست پيش * سخن خواست ديگر از اين پاك‌كيش همىخواند مُصْعَب كلامِ خدا * دل سعد گشت از بديها جدا از او دين پذيرفت و اسلام يافت * از آنجا به سوىِ محلّه شتافت 2500 به مردم چنين گفت : « هركس كه هست * شويد « 1 » اين زمان جملگى دين‌پرست و گرنه مبينيد كس روىِ من * ميائيد كافر كسى سوىِ من »

--> ( 1 ) ( ب 2500 ) . در اصل : شوند . به قياس افعال امرى بيت بعد اصلاح شد .